سلام دوستان عزيز

ديشب  با خواهر و شوهر خواهرم رفته بوديم بيرون و يه اتفاق با مزه افتاد.

يه آقای خيلی خيلی مسن (07.gif من پيرها رو خيلی دوست دارم و براشون فوق العاده احترام قائلم) داشت رد می شد.

بنده خدا فکر می کنم آلزايمر داشت.

ما هم داشتيم از ماشين پياده می شديم و چون در ماشين باز بود چراغ روشن بود.

اين آقا بعد از يه مدت طولانی که ايستاد و ما رو نگاه کرد با عصبانيت رو به شوهر خواهرم کرد و گفت : اين همه دارن می گن اسراف نکنيد .شما چقدر بی ملاحظه ايد.

اول ما جا خورديم که چه کار کرديم ؟

ازش پرسيديم مگه چی شده حاج آقا؟

گفت من يک ربع ساعته دارم شما رو نگاه می کنم .چراغ ماشينتون روشنه.

شما مگه نمی دونيد برق اين مملکت چقدر با ارزشه؟

چرا اسراف می کنيد.همين شماها يک ساعت برق خونه خودتون بره فوراْ اعتراض می کنيد.

ما تازه فهميديم چه خبره.بنده خدا فکر می کرد برق ماشين به برق شهر وصله.09.gif

ولی با اين حساب که هم دلمون سوخته بود و هم خندمون گرفته بوديم در رو بستيم تا خيال اين بابابزرگ راحت بشه.

ايشون هم گفت دستتون درد نکنه  و رفت.(آخی نازی..... بابابزرگ07.gif)

خيلی دلم می خواست بابابزرگ های منم زنده بودند.دلم يهو براشون خيلی تنگ شد.02.gif

کاش همه قدر بابابزرگ و مادر بزرگ هارو بيشتر بدونيم.آخه خيلی با ارزشن01.gif

 

 

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
sina

سلام .... تشکر که به وبلاگم سر زدی....بازم منتظر پيام های زيبای شما هستم.

شادي

سلام آزاده جون خوب می نويسی ممنون ميشم به من هم سر بزنی