جوانی داستانی بود....

**جوانی **

جوانی داستانی بود....

                     داستان بی سرانجامی

غم آور قصه تلخی که از يادش گريزانم

                     به غفلت رفت از دستم             ازاين غفلت پشيمانم

جوانی چون کبوتربود و من بودم يکی طفل کبوتر باز

سرودی داشت آن مرغک

که از بانگ سرودش شادمان بودم

به شوق نغمه مستانه او نغمه خوان بودم

نوائی داشت

حالی داشت

گه و بيگاه با طفل دلم قال و مقالی داشت

************

جوانی چون کبوتر بود و من بودم يکی طفل کبوتر باز

من او را هر زمان با شوق آب و دانه می دادم

پر و بال لطيفش را به لبها شانه می کردم

و او را روی چشم وسينه خود خانه می دادم

************

ولی افسوس

             هزار افسوس

يکی روز آن کبوتر از کفم پر زد

                                    ز پيشم همچنان تير شهابی تند بالا رفت

به سوی آسمانها رفت

فغان کردم

نگاهم را چنان صياد دنبالش روان کردم

ولی او کم کمک چون نقطه شد وزديده پنهان شد

به خود گفتم که آن مرغک به سوی لانه می آيد

اميد رفته روزی عاقبت در خانه می آيد

ولی افسوس

             هزار افسوس

عمری در رهش آويختم فانوس چشمم را

نيامد در برم مرغ سپيد من

نشد گرم از سرودش خانه عشق و اميد من

کنون دور از کبوتر لانه خالی   آسمان خاليست

به سوی آسمان چون بنگرم تا کهکشان خاليست

منم آن طفل ديروزين

که اينک در غم نغمه ای با چشم تر مانده

درون آشيان زآن هم نوای نغمه خوان يک مشت پر مانده

پر او چيست؟

بر سر هاله موی سپيد من

فضای آشيان خاليست

چه هست آن آشيان ؟

ويران دلم  ويرانه عشق و اميد من

************

هزار افسوس

هزار اندوه

جوانی رفت  شادی رفت  روح زندگانی رفت

غم آمد  ماتم آمد  دشمن عشق و اميد آمد

پدر بگذشت مادر رفت شور عشق از سر رفت

سپاه پيری آمد هاله موی سپيد آمد

**************

کنون من مانده ام تنها

ز شهر دل گريزان       رهنورد هر بيابانم

سراپا حيرتم   درمانده ام  همرنگ اندوهم

چنان گمکرده فرزندی

به صحرای غريبی  بی کسی    هم صحبت کوهم

صدا سر می دهم در کوه:

کجاييد ای جوانی  شادمانی کامرانيها؟

جواب آيد به صد اندوه:

کجاييد ای جوانی  شادمانی کامرانيها؟

 

 

 

/ 0 نظر / 92 بازدید