سلطان لحظه های من

برای سلطان لحظه هايم

زمانی که در کنار تو بودم و پا به پای تو در کوچه باغ هايم قدم می زدم ،روزها برايم ارزش سال ها را داشتند ، ولی از لحظه نيز کوتاه تر بودند.

وقتی رفتی اتنظارت را کشيدم

اين بار نيز لحظه هايی که می گذشت با ياد خاطرات و در آرزوی ديدن دوباره تو .

سالها بود برايم و مرا به اندازه گذشت سال ها سالخورده می کرد.

زمانی که محبت تو ذره ذره در وجودم نفوذ می کردو  گذر اسب زمان نعل هايش را بر تنم می کوفت از پا افتادم

و ديگر تنها نقطه روشن درديدگانم انتهای جاده بی بازگشت توست.

رفته رفته جوهر لحظه هايم پايان يافت.

روزها ماه شدند،هفته شدند،سال شدند

تو هنوز نيامده ای . روزها را برای آمدنت می شمرم

نا اميدی بر قلبم چيره شد و ديگر روزها روز نيستند.

در پوچی بی تو بودن ،در نيستی حضور اميد بخش تو

سال ها نيز ارزش هيچ را يافته اند.

ديگر بازگشتت را نمی خواهم، ارزش واقعی زمان با تو بودن را يافته ام.

لحظه های پوچ به حد تمام عمر گشته اند.

عمری که ديگر شمارش معکوس ندارد

ديگر هرگز بازنگرد. جای خالی تو بی تو زيباتر است.

با خاطرات گرم تو و من درانتظار مرگ می نشينم

و نظاره گر تکيه گاه پادشاهيت می شوم.

که بی وجود نازنين تو چه پست به نظر می رسد.

شايد که مرگ از تو وفادارتر باشد

ای سلطان لحظه های من!!!

/ 0 نظر / 5 بازدید